تبليغاتX
نگار من

جاده ها پر است از یک نگاه


    و من در امتداد لحظه ها

 

بدنبال حضور دیگری هستم


  افق خاکستریست


    دم دم های غروب است


   جاده پر است از سکوت


   بوی رودخانه و صدای گنجشكان


    و من منتظر پشت پنجره


   مثل هر غروب


    پرم از نیامدن هایت

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 0:34 توسط یک آشنا |

رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف ِ دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
 
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند ِ این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هام،
از دیدن ِ این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
قفط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت ِ بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 19:13 توسط یک آشنا |

مرا با خودت ببر

 

خسته ام

 

از این همه بی کسی

 

از این هیاهو

 

و این هجوم

 

از این خلا

 

و این بی وزنی

 

کجاست؟

 

آن همه جذبه ، جاذبه

 

چه شد؟

 

آن احساس

 

قانون تثبیت

 

و تو؟

 

سبک شدنم را ببین

 

ببین و لذت ش را از خود دریغ نکن

 

مرا با خودت ببر

 

تا بیش از این، از تو خالی نشده ام

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 0:55 توسط یک آشنا |

مي بوسم و مي گذارم كنار
 
تمام چیزهایی که ندارم را

دست هایت را

عاشقی ات را

همه را


  عادت ِ احمقانه ای ست

چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 19:50 توسط یک آشنا |

بيدارم کن و بگو که هنوز دنيا پر از قشنگيه .

بگو که همه اين سياهی ها دروغه و وقتی صبح بشه بازهم پرنده کوچولو با ترنم محبتش گلها روازخواب بيدار می کنه .

بگو هنوز هم خورشيد می آد و با دستهای پر از نورش شب سياه رو می بره .

بگو که هنوز روی گلبرگهای ظريف شقايق ، يه جايی برای شبنم ها هست .

بگو که هنوز ميشه توی چشمهای يه غريبه خيره شد و از عشق گفت .

بگو که ميشه يه گوشه دنيا يه جايی برای اشکهای دلتنگی پيدا کرد .

بگو که اینهمه دروغ و کينه فقط مال قصه هاست و وقتی به آخرش برسی همه چيز دوباره عوض ميشه .همه سياهی ها دوباره سفيد ميشه .

بگو که هنوز شاهزاده شهر پریون بااسب سفيدش می آد وعاشق دختر فقيرميشه واونو با خودش به شهررويا می بره .

بگو که آدمهای بد فقط مال تو قصه هان ، بگو که هنوز همه همديگه رو دوست دارن و هنوز دستی پيدا ميشه که دستهای محتاج به نوازشت رو توی دستاش بگيره .

کاش زودتر يکی بياد و از اين کابوس بيدارم کنه .

بيدارم کنه و بگه تمام اين پليدی ها فقط يه خواب بوده .

بگه که هنوز دنيا ، يعنی يه جای قشنگ و امن برای دوست داشتن و دوست داشته شدن

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:59 توسط یک آشنا |

خواستم ببینمت
 
اما

 
  گفتی: قرارمان شب ها
 
شبی خواب تو را دیدم
 
زیباست؛ خواب تو هم حتی
 
                                چه پیشنهاد قشنگی
                     
 
باشد
                    
 
                                                    قرارمان شب ها

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 22:11 توسط یک آشنا |


دوری فقط تعبیری ست که فاصله ها از ما دارند،اما

بی خبرند از نزدیکی دلهایمان
!
سلام بعد از چند سال دوری باز اومدم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 15:26 توسط یک آشنا |

ديشب خوابي ديدم. خواب ديدم كه با خداوند گفت و گويي دارم.
خداوند پرسيد: پس ميخواهي با من گفت و گويي داشته باشي؟
گفتم آري، اگر وقت داشته باشي.
خداوند لبخندي زد و سپس گفت من به اندازه ابديت وقت دارم.
هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...!
پرسيدم چه چيز آدم ها تو را به شگفتي مي اندازد؟
خداوند پاسخ داد: اين چيزها:
آن ها از كودكي خويش ملول ميشوند
براي بزرگ شدن شتاب مي كنند
بزرگ ميشوند
آنگاه دوست دارند به كودكي بر گردند!
آن ها براي به دست آوردن ثروت سلامت خويش را مي بازند،
ثروت را به دست مي آورند،
آنگاه آن را در راه به دست آوردن سلامت خويش خرج ميكنند!
آن ها بيتاب آينده اند،
لحظه حال را فراموش ميكنند، و بدين سان
نه در حال زندگي ميكنند و نه در آينده!
آن ها چنان زندگي ميكنند كه گويي هرگز نخواهند مرد،
و چنان مي ميرند كه گويي هرگز به دنيا نيامده اند!
آنگاه دستان گرم خداوند دستانم را گرفتند و ما هردو لحظاتي سكوت كرديم.
پرسيدم ما مردم عيال توييم اي خدا!
دوست داري ما بيش تر ياد آور چه چيزهايي باشيم؟
خداوند گفت:

اين چيزها:
شما نمي توانيد كسي را واداريد كه دوست تان داشته باشد
شما فقط ميتوانيد خود را دوست داشتني كنيد.
خوب نيست وضع خودتان را با وضع ديگران قياس كنيد
بخشش را با بخشيدن ميتوان آموخت.
ممكن است در مدت چند ثانيه؛
در دل كساني كه دوست شان مي داريد زخمي عميق ايجاد كنيد،
اما شفا دادن آن زخم سال ها طول خواهد كشيد.
دارا كسي نيست كه مال فراواني دارد،
بلكه كسي هست كه نياز كم تري دارد.
هميشه هستند كساني كه شما را دوست دارند،
اما نمي دانند چگونه عشق شان را ابراز كنند!
ممكن است دو نفر به يك چيز نگاه كنند،
اما آن چيز را متفاوت ببينند.
بخشيدن يكديگر كافي نيست
شما بايد خود را نيز ببخشيد.
گفتم متشكرم خدا!
آيا چيزي هست كه دوست داشته باشي آن را هميشه به ياد داشته باشيم؟
خداوند دوباره لبخندي زد و گفت:
" دوست دارم بدانيد كه من هستم،
و هميشه خواهم بود"

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:36 توسط یک آشنا |

ذهنم را عــــــریان میکنم   ؟؟؟

چگونــــــه   ؟؟؟؟

..

..

..

چگونه جسم را عریان میکنی؟

چگونه برهنگی اندامت را نمایش می دهی؟

جامعه هایت را می دری یکی به یکی...

جسمت عریان می شود...

از برهنه بودن اندامت خجـــــــالت می کشی...

برهنه ای !!!!!شرمـــی در وجودت زبانه می کشد...

حیایی در درونت نهفته است که نمی توانی برهنـــگی اندامت راببینی...

چشمانت را می بندی...

از جسمت رو بر می گـــردانی،اینگونه آســـوده تری...

کـــودک درون ساکت شده ....

او تــرســـیده...

آری او از حـــــیوان درون ترســـیده ...

حال چگونه ذهنت را عریــــان میکنی ؟؟؟

باورهـــایت،اعتقــاداتت،ایمـــانت همه وهــــــمه که به ذهنت قـــــلاب شده اند را با ناباوری جــــــدا میکنی  !!!!

در ناخودآگاه ذهنت از این عریان بودن لـــذت می بری ...

حیوان درونت جـــان گــرفته...

اما کـــودک درون نهیب می زند...

این تویــــــــــی؟؟؟؟

تو همان دیــــــــووانه ای؟؟؟؟

همان دیوانه ای که حاضر شد به خاطر اعتـــقادهایش پـــیاله های مســـتی را از دست بدهد؟؟؟؟

تــــــــــو همان دیوانه ای؟؟؟

حرارت ذهــــنت از چشـــمان شهلایت هویداست...

از نگاه کردن به آینه می تــــرسی...

هم جسمت عــــریان است هم روحت...

روحت از این عریانی به خود می پیچد...

گــــمان می کرد...وقتی ذهنت را عریان کند...لذت خواهد برد...

لـــذتی که تــا عمق احساســـش کند...

اما این حس زود گذر بود...

تــــنشی میان حیوان و کودک است...

کودک گاهی می ترسد...

گاهـــی مــــی خــــندد...

و گاهی سکوت می کند...

این خاصیت کودکی است...

اما حیوان هــــنوز چشمانش به خون نشسته است...

خیال آرام شــــدن ندارد...

اما برنده این نبرد کـــودک است...

زیرا قلاب ها تا عمق در ذهـــن ریشه دوانده...

حال هم جســــم به خود می پیچد هم ذهــــن...

هر دو از این برهــــنگی بیزارن...

کودک درون می خندد...

حیـــوان خشمگین است...

فکر نابودی او را دیوانه کرده...

او ذره ذره آب می شود...

آب...

آب..

و مــــــــــــــحو...

جسم را می پوشانم تا جانم آرام گیرد...

ذهنم را می پوشانم تا رو حم چون جسمم به آرامش برسد...

ذهن و جسمم را می پوشانم تا از شر حیوان درون در امــــــان باشم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 21:39 توسط یک آشنا |